خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
همايون عطايي
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٥
مهر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
تازه هاي ادبي
سارا شعر
شهرام ميرزايي
روح تكاني --فرهاد صفريان
كاشكي شعر مرا مي خواندي
الهه بانو
آدم برفی منم...علی مقدم کوهی
سوشیلغا
همایون عطایی_کلوب
انجمن شاعران ایران
یک سبد یاس از آسمان چشمان تو
تشنگان غزل
خرم سيتي
نشر يه ي ادبي عروض
سعید توکلی
خنده هاي حباب در باران
برگه ي سفيد امضا
ادبستان شعرمعاصر
ياهو
غزل معاصر
دوتا حيرون من وتو
واران-جليل صفربگي
مژگان بانو
فصل ما
یک استکان غزل
سایه
غزل الف میم روز
آوای آزاد
سنگچين_سعيد بيابانكي
آرش عليزاده
آفتابان-محمد خورشيدي
گيلاسهای نشسنه
عبد الحسين انصاری
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
تنممیلرزيدوقتي گزارشگر تلوزيون همراه با تصاوير مستند خبرمي داد:بر خي ازاروپاييان ،بويژه انگلسيها به كشور هاي قحطي زده ي آفريقايي مي روند و كودكان آنها - كه از فرط گرسنگي لاغرو نحيف شده وشكم هايشان بالا آمده-را از والدينشان به بهانه ي فرزند خواندگي افراد مرفه اروپا٬كه از داشتن نعمت فرزند محرومندخريداري مي كنند ... . والدين هم به طمع خوشبختي جگر گوشه خود ورهايي از نكبت فقر به بهاي گزاف فرزند خود را مي فروشند غافل از اينكه اين كودكان در اروپا سلاخي خواهند شد. چشم ،كليه، كبد....ودر نهايت قلبشان براي پيوند اعضا ،توسط پزشكان متعهدي كه سوگند نا مه بقراط را سر داده اند ،به افراد پولدار پيوند مي خورد.......
مخصوصا وقتي گزارشگر مي گفت:كودكان چشم آبي به قيمت بالايي خريد وفروش مي شوند دود از سر آدم به هوا برمي خاست....
كه بهانه اي شد:
خدا به كالبد تن دميد انسان را
نگاه كرد به خود ، آفريد انسان را
بهانه شد : " و نفخت فيه من روحي "
و مادرانه به دندان كشيد انسان را
چه شاعرانه صفا داد رنگ و رخها را
و خلق كرد سياه و سفيد انسان را
نشست زل زد و صد آفرين نوشت ، آنگاه
ميان قاب طلا يي كشيد انسان را
و نطفه نطفه به او آيه هاي فطرت داد
ولي سپرد به هر نا اميد انسان را
حراج كرد سپس " چشم قلب ارزان شد "
خداي مغربي آمد خريد انسان را
و با خودش به اتاق سفيد و آبي برد
ولي خداي من آيا نديد انسان را ؟
نديد وسوسه ي چشمهاي آبي را ؟
كه ساده مثل گل از شاخه چيد انسان را
كمين گرگ در آن گرگ وميش پنهان بود
كه بيدرنگ گرفت و دريد انسان را
************
كتاب خاطره ها را خدا ورق نزني؟
كه مي برند دو چشم پليد انسان را
هنوز بانگ هزاران هوار می آید
چرا ؟ چگونه ؟ كجا مي بريد انسان را ؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥ - همايون عطايي
با عرض پوزش از دوستانی که این غزل برایشان تازگی ندارد و...........
مرا كنار تو نقاش پير پير كشيد
شكسته دست به سينه وسر به زير كشيد
ميان بوم نگاهت هزار رنگ آميخت
درنگ كرد و هزاران دل اسير كشيد
در ابتداي خطوط موازي و ممتد
به سوي قلب گره خورده عكس تيركشيد
گذاشت ساعت خودرابه روي ميز اتاق
عبور ثانيه ها را چه بي نظير كشيد
و روي صندلي چوبي اش نشست آرام
سوار حادثه ي عشق را دلير كشيد
گذاشت داخل بشقاب انار سيب هلو
و بعد من را بي اشتها و سير كشيد
هزار طرح سفيد و بنفش جاري كرد
مرا كشيد ميانش ولي چه دير كشيد
كشيد خط زد وخنديد وپاره كرد انداخت
و در كران افق نقش مرگ ومير كشيد
و رنگ روغن خود را به هم زد و لرزان
صداي پاي خدا رادر اين مسير كشيد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ - همايون عطايي
بیا نشان مرا روی سنگ ها بنویس
تمام قصه ی دلتنگی مرا بنویس
تمام زندگی ام برگه ا ی سفید امضاست
هر آنچه می گذرد در سرت بیا بنویس
نگاه کن که من از تیک تاک می مانم
سکوت عقربه ها را در انتها بنویس
دوباره شیهه ی اسب سفید می پیچد
یک اسب کوچک اینجا بکش ویا بنویس
بهانه های دلم بانگ سوت کودکی است
طنین سوت مرا تند وپر صدا بنویس
و بعد قلک تنهایی مرا بشکن
و تکه تکه هر سکه را طلا بنویس
خوشت نیامد اگر سطر سطر شعر مرا
کنار حاشیه ها بی صدا جدا بنویس
ولی نه شعر مرا بیت بیت داد بزن
سپس میان اساطیر وقصه ها بنویس
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥ - همايون عطايي
من کودکم برای تو لبخند می زنم
قلب شکسته را همه جا بند می زنم
من چینی شکسته ی دلهای تنگ را
با یک نگاه پیش تو پیوند می زنم
من خنده ی بهاری ام احساس می خرم
با خود به شهر قصه و افسانه می برم
آبی که ریخت روی زمین جمع می کنم
بر ابر های یائسه ایمان می آورم
در کوچه های شهر شما جار می کشم
من لذت نهایی یک شعر دلکشم
همواره در تراکم شب های بی شمار
یک ماجرای عاشقی ام رقص آتشم
من هر کجای شهر شما پا گذاشتم
یک باغ گل برای تو هر بار کاشتم
حتی میان کوچه وپس کوچه های شهر
با هیچ کس به غیر تو کاری نداشتم
من گربه ی خیال تو را ناز می کنم
در خواب نازچلچله پرواز می کنم
من بقچه ی طلايی يخدان عشق را
با دست های کوچک خود باز می کنم
من آفتاب تازه ی يک صبح صادقم
من باز مانده ی گل سرخ و شقایقم
بنویس قاب کن که تماشائی است این
من خاطرات زنده ی یک مرد عاشقم
هزارو سيصد و هشتاد و يك و دو و سه شد
دلش به خاطر يك پرتغال وسوسه شد
و از سياحت پنهان آرزو برگشت
دوباره مضحكه ی كودكان مدرسه شد
كنار تير چراغ اندكي توقف كرد
و آب توي دهان را يواشكي تُف كرد
گذاشت داخل انگشتهاي خود سيگار
كشيد ، عمق دلش داد و ناگهان پُف كرد
برای چند دقيقه درنگ كرد آنجا
و باد در دل بي رنگ رنگ كرد آنجا
و بعد با تُك پا تكه سنگها را زد
و باز با خودش انگار جنگ كرد آنجا
عقيق زرد خدا را بهانه كرد آرام
و توی دست خودش دانه دانه كرد آرام
چروك چهره ی خود را به هم كشيد و نشست
و مشت واشده را زير چانه كرد آرام
و چند لحظه ي تب دار صبر كرد آنجا
تمام حادثه را نبش قبر كرد آنجا
و در تخيل خود توی قاب رؤيا ها
يواش خنده به باران و ابر کرد آنجا
و ديد از دل هستی ستيزه مي بارد
و از تبسم خورشيد نيزه مي بارد
ميان ثانيه ها سرد مي شود احساس
و توی كفش خدا سنگريزه مي بارد
برویم از سر بازار ، که قلک بخریم
جمع کن پول خود ت را که عروسک بخریم
دخترم تا سر پل باش که خندان برویم
تا برای تو عزیز دلم اردک بخریم
جوجه رنگی طرف خانه ی ما آوردند
چه قشنگ است دوتاخوشگل و زیرک بخریم
و دو تا دفتر نقاشی و یک جعبه مداد
تا سر ساعت برنامه ی کو دک بخریم
و بگرد یم در این شهر، در این آبادی
بادبادک، تنبک ، سوتک و عینک بخریم
برویم از سر بازارچه با تنگ بلور
تا برای تو دو تا ماهی کوچک بخریم
شهر را زیر و زبر می کنم امروز بیا
تا که یک خرس ویک گربه هم اینک بخریم
و به دکان سر کوچه ی خود سر بزنیم
و سپس از سر احساس لواشک بخریم
و بیا باغچه را آب بپاشیم سحر
همچنین تخم گل سوسن و میخک بخریم
بشکن قلک خود را و بیا با شادی
سکه ها را بشماریم و عروسک بخریم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤ - همايون عطايي
همیشه آب وغذا پشت میز می خوردیم
و میوه های خدا را تمیز می خوردیم
صدای قاشق ، چنگال ،استکان پر بود
و چای ،قهوه ونسکافه نیز می خوردیم
انار داخل بشقاب را یواش یواش
میان خنده ی هم ترد وریزمی خوردیم
و بوی بستنی و عطر یاس می پیچید
وروی صندلی خواب چیز می خوردیم
شراب سبز خدا را که وام می دادند
کنار پنجره با یک عزیز می خوردیم
هزارسفره ی پررنگ، رنگ می کردیم
دچار عادت خود، تند وتیز می خوردیم
شبیه فنج قفس آب و دانه ی خود را
مقابل همه، باجست وخیز می خوردیم
و در سراب سرازیر می شدیم ، آرام
وتوی کوچه ی احساس لیزمی خوردیم
من وتو کودک این روز مرگی هائيم
که خنده های خدا را لذیذ می خوردیم
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤ - همايون عطايي
بيـامـن وتـو در ايـن شهر آب بفروشيم
ستاره،ماه قشنگ ،آفتاب بفروشيم
بیـاکـه عـکـس بـگـيــريـم ازاتـاق خـــدا
وروزجمعه که شد توی قاب بفروشيم
بيا من وتـو دراينجـا حـراج سـربـدهيــم
وسيخ سيخ جگـر ،دل ،کباب بفروشيم
بــه کـودکـان سـرراه مــدرسـه هــر روز
مــداد،دفتـر انشـا ،کتـا ب بـفــروشـيـم
درآن دقيقه که تعطيـل مـی شود بـاران
به عاشقان جوان شعرناب بـفـروشيـم
به مردهای حماسی ،به شاعران بزرگ
کـنـار جــوی خيابان شـراب بـفــروشـيــم
دودست خالی خود را بيابه هم بزنيـم
قشـنـگ ،يعنی بـاآب وتـاب بـفـروشيـم
بيا که کوزه ی خـود را دوبـاره پـربـکنيم
وکـوچـه کـوچـه بگرديـم وآب بـفـروشيم
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤ - همايون عطايي
من و تو زودتراز ديگران کلک خورديم
ومثل شيشه ی يک پنجره ترک خورديم
من و تو وسوسه ی سيب را نفهميديم
و چوب سختی از این گر دش فلک خوردیم
من و تو تخت جلو همکلاس هم بوديم
صدای خنده که برخاست ما کتک خورديم
هزار بار سر سفره دور هم بوديم
به نام نان و نمک ، نان بی نمک خورديم
من و تو آب ، غذا ،چای ، پيش هم چيديم
و توی کاسه و ليوان مشترک خورديم
کنار چشمه ی روشن ترانه سر داديم
و آب و ميوه و نو شابه ی خنک خورديم
ميان عاطفه ي گله شير دوشيديم
و توی ناله و آوای نی لبک خورديم
هزار و سیصد و هشتاد بار خندیدیم
و روی سنگ زمان بی خیال حک خوردیم
در اين هوای پر از باد، هر چه بادا باد
کلاهم از سرم افتاد، هر چه بادا باد
تمام عاطفه ها ،عشق ها ، هویت من
اگرچه می رود از یاد ، هر چه بادا باد
شديم عکس خيالی من وتو داخل قاب
و بی تفا وت، مازاد ، هر چه بادا باد
هنوز نان خور این سفر ه های دیرینیم
دوباره بابا نان داد ، هر چه بادا باد
همیشه ساده کلک خورده ایم حتی با
نگاه و خنده ی نوزاد ، هر چه بادا باد
و حال خاطره ی دوره نظام شدیم
به جای خود همه افراد، هر چه بادا باد
هنوز منتظریم آسمان صدا بزند
تمام افراد آزاد ، هر چه بادا باد
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤ - همايون عطايي